کتاب صوتی کتابخانه تپشها
نویسنده: لائورا ایمای مسینا
مترجم: مژگان رنجبر
راوی: سبحان اکرامی
تدوین صوتی: انسیه سمیع پور
مدیر پروژه: لیدا محمودی
ناشر: گویا
صدابردار: آبتین هدایت
ناظر کیفیت: سحر ایزدپناه
زمان: 08:05:00
شنیدن نسخه صوتی کتاب
معرفی کتاب
لائورا ایمای مسینا نویسندهایست که از پیوند داستانگویی و نثر شاعرانه معجزه میسازد؛ این ویژگی در کتاب صوتی کتابخانه تپشها به زیباترین شکل ممکن دیده میشود. داستانی دربارهی فقدان و دلبستگی، دربارهی خانههایی که بعد از رفتن عزیزان، فقط با یادشان زنده میمانند و دربارهی تپشهایی که حتی پس از سکوت، شنیده میشوند.
شوئیچی پس از مرگ مادر، قدم گذاشتن دوباره به خانهی کودکی را کاری طاقتفرسا میداند. هر چیز در آن خانه، بوی مادر میدهد؛ اما زندگی باید ادامه پیدا کند. هنگامی که او در تلاش است با غم تازهاش کنار بیاید، حضور پسربچهای مرموز به نام کنتا جریان داستان را تغییر میدهد؛ دزدی کوچک که بیصدا به خانه سر میزند و هر بار تنها وسیلهای کوچک و نهچندان باارزش میبرد. کشف هویت و راز این کودک، مسیری احساسی و انساندوستانه را برای شوئیچی رقم میزند.
کتابخانهای متفاوت؛ جایی پر از صدا، نه کتاب
داستان ما را به جزیرهی تشیما میبرد، جایی که کتابخانهای منحصربهفرد بنا شده:
کتابخانهای که بهجای کتاب، از ضربان قلب آدمها نگهداری میکند.
صدای قلب عزیزان، صداهایی که برخی خاموش شدهاند اما هنوز شنیده میشوند.
اینجا جاییست که سوگ در آن، شنیده میشود نه پنهان؛ و امید دوباره از میان تپشها سر برمیآورد.
«کتابخانه تپشها» مناسب شماست اگر:
- به داستانهایی علاقهمندید که حول روابط انسانی و دوستیهای غیرمنتظره شکل میگیرند.
- در میان روزمرگیها به دنبال روایتهایی آرام، عمیق و امیدبخش هستید.
- رمانهایی با فضای روانشناسانه، فلسفی یا شاعرانه را دوست دارید.
- از آثاری لذت میبرید که سوگ را نه سیاه، بلکه بخش مهمی از زندگی و دگرگونی میدانند.
در بخشی از کتاب صوتی کتابخانه تپشها میشنویم:
یک هفته پیش، شوئیچی نیمهشب از خواب پرید. نفسش بند آمده بود. طوری نفس میکشید که انگار همان موقع با تمام سرعت از تپه بالا دویده است.
خواب دیده بود دوباره ششساله است و در حال آخرین تمرین اجرا در مهدکودک. همهی کودکان دوروبرش لباسهایی قرمز به تن داشتند که آموزگارانشان برای درستکردن آنها کمک بسیار زیادی کرده بودند. صفحههای چسبندهای که آنها را به شکل واژههای تشکرآمیز درآورده بودند، اتاق را تزئین میکردند، و کلاههایشان با نوارهایی مقوایی ساخته شده بود که آنها را کشهای پلاستیکی در کنار هم نگه میداشت. روی زمین زیر پاهایش نوارچسب و خردهکاغذهای براق ریخته بود. مدتی طولانی بود که گامهای رقصشان را تمرین کرده بودند؛ موسیقی رقصشان آهنگ پاپی بود که متن ترانهاش را بازنویسی کرده بودند تا دربارهی سپاسگزاری و شش سال دوستی و لذت آشناییهای جدیدی باشد که افق دیدشان را باری دیگر دگرگون میکرد. در حقیقت، سرگردانیشان پس از آن روز آغاز میشد: بچهها براساس نشانی خانههایشان بین سه دبستان در شعاع ده کیلومتریِ کاماکورا تقسیمبندی میشدند. این اتفاق در آوریل میافتاد، هنگامیکه شکوفههای گیلاس باز شده بودند.
شوئیچی منتظر مادرش بود. در این بین، والدین همکلاسیهایش با حالت معذب بزرگسالانی که در دنیای کودکان حضور داشتند نگاهشان میکردند؛ روی زمین نشسته بودند و با صدای آرام با هم گپ میزدند. مادرش که معمولاً زود میآمد، دیر کرده بود. وقتی شوئیچی سرانجام از پشت پرده او را دید که با کیفی روی دستش آمد و کیمونویی بدن ریزهمیزهاش را در بر گرفته بود، و چشمهایش قرمز بود، آرایشی غلیظ داشت و لبهایش متورم بودند، بیدرنگ فهمید که اتفاق بدی افتاده است.
آخرین نظرات
نظر خود را بنویسید
کتاب های مشابه
آخرین نفر در عروسی
مترجم:
مهسا فیروزه چی
راوی:
بهرام سروری نژاد, جمعی از بازیگران
هزینه: 180,000 تومان