کتاب صوتی آنچه با پوست و استخوانم حس کردم
نویسنده: استفانی فو
مترجم: امین انصاری چهارسوقی
راوی: فاطمه صداقتی
تدوین صوتی: صادق مهرانی
مدیر پروژه: لیدا محمودی
ناشر: گویا
صدابردار: پرناز دولتیاری
ناظر کیفیت: شایان الهی مجد
زمان: 15:46:36
شنیدن نسخه صوتی کتاب
معرفی کتاب
شرح بهبودی یافتن از ترومای پیچیده
کتاب صوتی «آنچه با پوست و استخوانم حس کردم: شرح بهبودی یافتن از ترومای پیچیده» اثر استفانی فو (Stephanie Foo) فقط یک خاطرهنامهی الهامبخش نیست؛ روایتی بیپرده و دقیق از زیستن با اختلال استرس پس از سانحهی پیچیده (C-PTSD) است. فو با نثری صادقانه و روشن، تجربهای را شرح میدهد که برای بسیاری از آدمها آشناست: رنجهایی که تمام نمیشوند، در بدن و ذهن رسوب میکنند و حتی وسطِ یک روز عادی، بیهشدار تبدیل به گریه، پنیک، بیحسی یا فروپاشی میشوند. همین نگاه انسانی و افشاگرانه باعث شد این کتاب در فهرست نامزدهای جایزهی گودریدز سال 2022 قرار بگیرد.
دربارهی کتاب صوتی آنچه با پوست و استخوانم حس کردم
همهی ما رنج را میشناسیم؛ اما گاهی رنج، به یک «خاطره» محدود نمیماند و به یک وضعیت دائمی تبدیل میشود—مثل تیغی که در گلو گیر کرده باشد. روانشناسی به این تجربهی انباشته و طولانیمدت، ترومای پیچیده میگوید. استفانی فو با همین تشخیص زندگی میکند و در این کتاب، جهان درونیِ فرد مبتلا به C-PTSD را از نزدیک به ما نشان میدهد: روزهایی که حملات پنیک در محل کار سراغش میآید، لحظههایی که هیچ چیز «در ظاهر» بد نیست اما درون آدم فرو میریزد، و پرسشهایی که مثل سایه دنبال فرد میآیند: «من چه مشکلی دارم؟»
کتاب نشان میدهد C-PTSD معمولاً نتیجهی یک حادثهی منفرد نیست؛ حاصلِ انباشت تروماهاست—تجربههای آسیبزا که در لایههای مختلف زندگی روی هم مینشینند و به مرور، الگوهای احساس، رابطه و تصویرِ فرد از خودش را تغییر میدهند. این اثر قرار نیست نقش تشخیص یا درمان قطعی داشته باشد، اما کمک میکند دنیا را از زاویهی دید کسی ببینیم که با چنین زخمی زندگی کرده و برای بهتر شدن، راهی طولانی را شروع کرده است.
عبور از ترس: از تشخیص تا مسیر بهبودی
بعد از سؤال اول («چهام شده؟») سؤال سختتری میآید: «چطور خوب میشوم؟»
فو در این خاطرهنامه، از مواجههی دردناک با گذشته میگوید؛ از سالها انکار و عقب راندن خاطرات، تا لحظهای که ناچار میشود با «مهمان ناخوانده»ی ذهنش بنشیند: تجربهی رها شدن، آزارهای جسمی و کلامی، و بازگشت به ریشهها—گاهی حتی با سفر به خانهی قدیمی پدر و مادر در شهری دیگر. او در گفتوگو با روانپزشکان و روانشناسان مختلف، تلاش میکند گرهبهگره این تروما را باز کند و به یک پاسخ واقعبینانه برسد: آیا درمان پایان دارد؟ آیا شفا ممکن است—حتی اگر کامل و نهایی نباشد؟
نسخهی صوتی و مشخصات اثر
این کتاب صوتی با ترجمهی امین انصاری چهارسوقی و روایت فاطمه صداقتی تهیه شده و تولید آن با همکاری نشر گویا، در نشر صوتی موج کتاب انجام گرفته است.
جوایز و افتخارات
- نامزد جایزهی بهترین کتاب گودریدز (2022)
- از پرفروشترین کتابهای نیویورک تایمز
- کتاب منتخب آمازون
نکوداشتها
اثری تکاندهنده با صدایی منحصربهفرد؛ برای هر کسی که در مسیر بهبودی از ترومای پیچیده است، خواندن/شنیدنش ضروری است. (جنت مککردی)
روایتی صریح و روشنگر که امید را زنده نگه میدارد: شفا شاید نهایی نباشد، اما در کنار فقدانها، پیروزیهایی هست که زندگی را دگرگون میکند. (Kirkus)
کتابی که هم میتواند ویرانگر باشد و هم متعالی؛ نه فقط برای مبتلایان به C-PTSD، بلکه برای هر کسی که به رشد و حضور کامل در زندگی فکر میکند. (جنی اودل)
کتاب صوتی آنچه با پوست و استخوانم حس کردم برای شما مناسب است اگر:
میخواهید تجربهی زیستهی فرد مبتلا به ترومای پیچیده را نزدیک و ملموس درک کنید.
از خاطرهنامههای صادقانه و الهامبخش استقبال میکنید.
میخواهید با نگاه آگاهانهتر به سلامت روان، همدلی عمیقتری با خود و دیگران داشته باشید.
در بخشی از کتاب صوتی آنچه با پوست و استخوانم حس کردم: شرح بهبودی یافتن از ترومای پیچیده میشنویم
وقتی سیزدهساله بودم مادرم مرا با خود به رستوران برد تا با هم غذای محبوبم یعنی نودل دامپلینگ میگو بخوریم و گفت: «متاسفم من دیگر نمیتوانم تحمل کنم. من از پدرت طلاق میگیرم». این بار هیچ گریه یا خواهشوتمنایی کارساز نبود. او تصمیمش را گرفته بود. ادامه داد: «باید تصمیمت را بگیری که بعد از این میخواهی با کدامیک از ما زندگی کنی». بعد مرا به خانه برد، ساکش را بست و سوار اتومبیلش شد و رفت.
چند روز پشت هم، از صبح که چشمهایم را باز میکردم تا سه صبح روز بعد، به موبایلش زنگ میزدم. فقط یکبار، آنهم نیمهشب یکی از روزهای وسط هفته، جوابم را داد و گفت: «من خوبم. دیگر به من زنگ نزن». صدایش بهطرز خطرناکی تهی بود. از آن سوی خط صدای هیاهو میآمد و میتوانستم صدای موسیقی را بشنوم. یعنی به بار رفته بود؟ بعد گوشی را قطع کرد. دوباره زنگ زدم. جواب نداد. یک هفته دیگر به زنگ زدن ادامه دادم اما دیگر دست از این کار کشیدم.
دو ماه بعد برای اولین بار به خانه برگشت تا چند دست لباس بردارد. وقتی صدای اتومبیلش را شنیدم که وارد گاراژ شد با شتاب از پلهها پایین دویدم. میخواستم بشنوم که میگوید «چطور دوام آوردی؟ دلم برایت تنگ شده بود» یا اینکه فقط بگوید «سلام». اما او وارد شد و به جعبه خاک گربه، که نزدیک در بود، نگاهی انداخت و فریاد زد: «وقتی نبودم خاک گربه را تمیز نکردی؟ نگاه کن! پر از مدفوع گربه است! یعنی همه کارها را باید من انجام بدهم؟ چه مرگت است؟»
مرا با خود به آشپزخانه کشید یک جفت چاپاستیک برداشت و با آنها مرا کتک زد وقتی دوباره دستش را بلند کرد که مرا بزند گفتم: «دست از کتک زدنم بردار وگرنه با تو زندگی نمیکنم». خشکش زد. برای اولین بار موازنه قوای بین من و مادرم تغییر کرده بود. مثل این بود که ناگهان از آن طرف الاکلنگ پیاده شده باشم و او را بهشدت زمین زده باشم. او با عصبانیت خانه را ترک کرد.