کتاب صوتی راز کوهستان آپالاچی
نویسنده: جان الینگتون
مترجم: دلنیا بهادر
گوینده: محمد شریفی مقدم
صدا پیشگان: محمد شریفی مقدم
تدوین صوتی: بهزاد بهادر
مدیر پروژه: لیدا محمودی
ناشر: جمهوری
صدابردار: حانیه رستمی
ناظر کیفیت: شایان الهی مجد
زمان: 06:48:11
شنیدن نسخه صوتی کتاب
معرفی کتاب
سه دوست، یک راز قدیمی و حادثهای که سرنوشتشان را برای همیشه تغییر میدهد! کتاب صوتی راز کوهستان آپالاچی اثر جان الینگتون، رمانی تاریخی و پرتعلیق است که در طبیعت مهآلود و اسرارآمیز کوههای آپالاچی در کارولینای شمالی روایت میشود. داستان از دوستی و روزهای شیرین کودکی آغاز میشود، اما حادثهای تلخ، مسیر زندگی سه دوست را به سمت حسرت، فقدان و رازهایی مدفون در گذشته میکشاند.
دربارهی کتاب صوتی راز کوهستان آپالاچی
کریس و خانوادهاش به منطقهای کوهستانی در کارولینای شمالی نقل مکان میکنند؛ جایی که زندگی ساده و آرام مردم با طبیعت بکر و جنگلهای انبوه گره خورده است. کریس خیلی زود با واکر، پسر خانوادهای محلی و کمبرخوردار، دوست میشود و کمی بعد بروک نیز به جمع آنها میپیوندد. سه کودک در دل طبیعت بزرگ میشوند و دوستی عمیقی میانشان شکل میگیرد؛ دوستیای که قرار است سالها بعد با حادثهای دردناک در معرض آزمونی جدی قرار بگیرد.
جان الینگتون در کتاب صوتی راز کوهستان آپالاچی، گذشته و حال را در فضایی آمیخته با طبیعت، تاریخ و راز روایت میکند. کوهستان و جنگلهای آپالاچی تنها پسزمینهی داستان نیستند؛ بلکه به بخشی از فضای احساسی و رازآلود رمان تبدیل میشوند و خاطرات، افسانهها و زخمهای قدیمی شخصیتها را در خود جای دادهاند.
رازهای مدفون در کوهستان آپالاچی
در ظاهر، زندگی سه دوست سرشار از خاطرات شیرین کودکی است؛ گشتوگذار در جنگل، ماهیگیری در رودخانه و کشف دنیای اطراف. اما با گذشت زمان، یک اتفاق سرنوشتساز همهچیز را تغییر میدهد. رفاقتی که زمانی جداییناپذیر به نظر میرسید، جای خود را به فاصله، خشم و حسرت میدهد و شخصیتها مجبور میشوند با پیامد انتخابهای گذشتهی خود روبهرو شوند.
فضاسازی گوتیک و طبیعت رازآلود آپالاچی، در کنار داستانی دربارهی دوستی، عشق، فقدان و بخشش، حالوهوایی متفاوت به این رمان بخشیده است. راز کوهستان آپالاچی مخاطب را به سفری در گذشته میبرد؛ سفری که در آن هر خاطره میتواند سرنخی برای کشف حقیقت باشد.
کتاب صوتی راز کوهستان آپالاچی؛ داستانی دربارهی دوستی و حسرت
یکی از جذابیتهای این رمان، پیوند میان یک داستان انسانی و فضای تاریخی و رازآلود منطقهی آپالاشیاست. جان الینگتون با استفاده از طبیعت خشن و زیبای این منطقه، فضایی میسازد که در آن مرز میان خاطره، افسانه و واقعیت باریک میشود. داستان بهتدریج از یک روایت ساده دربارهی دوستی دوران کودکی فاصله میگیرد و به روایتی دربارهی انتخابهای سرنوشتساز و تأثیر آنها بر زندگی انسان تبدیل میشود.
کتاب صوتی راز کوهستان آپالاچی حاصل همکاری نشر صوتی موج کتاب و نشر جمهوری است. این اثر با ترجمهی دلنیا بهادر و روایت محمد شریفی مقدم تولید شده و تجربهی شنیداری آن برای علاقهمندان به رمانهای تاریخی، درام و داستانهای رازآلود میتواند جذاب باشد.
جوایز و افتخارات کتاب راز کوهستان آپالاچی
برندهی مدال طلای جایزه IPPY در بخش داستانهای جنوبی، سال ۲۰۲۴
نامزد نهایی جایزه کتاب مستقل نسل بعدی در بخش رمان اول، سال ۲۰۲۴
برگزیدهی جایزهی کتاب منتخب خوانندگان در بخش داستانهای جنوب آمریکا، سال ۲۰۲۴
کتاب صوتی راز کوهستان آپالاچی برای شما مناسب است اگر
به رمانهای تاریخی و داستانهای رازآلود با فضای گوتیک جنوبی علاقه دارید.
از داستانهایی دربارهی دوستی، عشق، فقدان، حسرت و رازهای خانوادگی لذت میبرید.
دوست دارید در فضایی مهآلود و اسرارآمیز، همراه شخصیتها به گذشتهی پنهان یک شهر کوچک سفر کنید.
در بخشی از کتاب صوتی راز کوهستان آپالاچی میشنویم
آقای پالمر از آن سوی میز، میان جرعههای طولانی از نوشیدنی سیب، با صدای بلند پرسید: «خانم اوری، میشه ژامبونو لطف کنید؟»
مادرم با لبخندی گرم اما کمی تقلا، ظرف نقرهای سنگین را که پر از برشهای خوشعطر ژامبون کریسمس بود به طرف او دراز کرد: «بفرمایید، خیلی خوشحالم که خوشتون اومده.»
من در سیزده سالگی تنها بخشی از ماجرا را درک میکردم؛ اینکه چرا بروک و پدرش امسال شب کریسمس کنار ما بودند. پدر و مادرم توضیح داده بودند که مادر بروک خانه را ترک کرده و ما باید کاری کنیم تا شبشان رنگ و بوی خاصی بگیرد. بقیه جزئیات پشت سکوت بزرگترها پنهان مانده بود.
بروک تمام شب با چنگال غذا را فقط جابهجا میکرد. بشقابش پر میماند، در حالی که نگاهش به گوشهای خیره بود.
من لبخندی به او زدم، درست همانطور که مادرم به پدرش لبخند زده بود. او هم تلاش کرد لبخندی کمرنگ تحویل دهد، اما سریع نگاهش را دزدید و برای سومین بار دستمال پارچهایاش را به سمت چشمش برد. نکند مادرش بیمار است؟
با دیدن او یاد واکر افتادم. مادرش چند سال پیش از دنیا رفته بود. دلم میخواست واکر هم اینجا باشد. او همیشه بلد بود بروک را بخنداند. او دوستپسر بروک بود؛ اصطلاحی که هنوز برایم گنگ بود. آنها دست هم را زیاد میگرفتند، اما هرگز ندیده بودم مثل پدر و مادرم همدیگر را ببوسند.